.
لابلاي ايام
چله ي تابستان، اوج سوزندگي شمس فلک
خواب راهي به تنم يافت نکرد
مانده بودم تنها، گوشه اي لال نشستم با خود
فارغ از چرخ فلک، اندرون دل خود مي گفتم:
چيست اين چرخ روان هستي!
ليک گويي کسي از دور مرا مي پاييد.
با خودم مي گفتم:
کاش ساري بودم،
فارغ از دغدغه ي آدميان
فارغ از هر بد و خوب، روي فرشي بي رنگ
مي سپردم تن خود را به هوا
و سبک بال ترين سار زمين مي گشتم
دست هايم چون بال، مي گشودم از هم
دور مي گشتم از اين خاک دني
آرزويم اين بود
که همه خلق زمين،
مثل موري باشند، در نگاه يک سار
همگي را بتوان چون هم ديد
کاش مي شد چون سار
کوه را، زير پا ها حس کرد
قلب را چون دشت پاک ديد
و چنان رفت به اوج؛
که درختان را چون برگ
کوچکِ کوچک ديد
... ليک دريا
ليک شايد دريا، بي تفاوت باشد
که چه در اوج به آن خيره شوم، و چه در ساحل آن!
خيره ماندم ساکت...
اين چه چيزيست که تا اين همه وسعت دارد
گويي يک کودک خرد
کلِ اين گوي به ظاهر خاکي را
با مداد آبي، رنگ باران کرده است...
اشک از گوشه ي چشمم لغزيد...
وسعت دريا را
هيچ کس ياراي توصيفش نيست!
شايد اصلا آب است، که همه قدرت توصيفش را
از جهان بر کنده است
و چرا آب؟!...
اندکي فکر مرا ياري کرد
چون که پاک است و زلال
پيش خود گفتم:
خوب بود اين مردم
قلب هاشان چون آب، پاک مي بود و زلال
دلشان چون دريا، بي کران بود و وسيع...
آهي از سر سوز کشيدم گفتم:
کاش ساري بودم...
مي پريدم همه عمر...
دور مي بودم از اين خاک دني...
کاش ساري بودم...
.
(امين رحمانيان)