توکاي شهر خاموش






درباره نویسنده
توکاي شهر خاموش
طاهره[13]
زندگي در صدف خويش گهر ساختن است / در تف کوزه ي غم رفتن و نگداختن است / هنر زنده دلان خواب و پريشاني نيست / از همين خاک جهان دگري ساختن است...
آی دی نویسنده
تماس با نویسنده

موضوعات وبلاگ

لینک دوستان
وبلاگ به دوش
شاهد
پري براي پريدن
حرف هاي جواني
رنگارنگه
. : آدم و حوا : .
وبلاگ تخصصي کامپيوتر - شبکه - نرم افزار
يحول بين المرء وقلبه ... بنام خدايي که حائل است بين انسان و قلبش
پرسه زن بيتوته هاي خيال
انجمن علمي کامپيوتر پيام نور قم
جوان ايراني
نامه هايي از خليج هميشه فارس
زمزمه
مکتب وحي
دوستانه و صميمانه. Pen pal يعني دوستي که برايت مي نويسد...
ساحل نشين اشک
مذهب
يوسف
صادقانه با خواهرم
نقطه اي براي فردا
پشت خطي
نواي دل
علم بي نهايت ، هنر،‏ دين ...
حرفاي خودموني من
سلام
وبلاگ عقل وعاقل شمارادعوت ميکند(بخوانيدوبحث کنيدانگاه قبول کنيد)
باباي من بهترين باباي دنياست ..
.•¤ خانه آرزو ¤•.
نوشته هاي حامد عبداللهي
بيا با هم تا به دريا برسيم
امنيت شبکه وکامپيوتر رجيستري و ويروس نويسي
سرزمين ...
آواز پرجبرئيل
يادگارهاي ماندگار
عاشقانه مي گويم
دانشمند
به خود آييم و بخواهيم که انسان باشيم
سرنوشت را مي توان از سر نوشت
کـــــلام نـــو
زير آسمان خدا
بشنو اين ني چون حکايت مي کند
« يا مهدي ادرکني »
رند
دم مسيحائي
حسين جان (اين حسين کيست که عالم همه ديوانه اوست)
زندگي
طعم شيرين دو دقيقه
سخن دل
%% ***-%%-[عشاق((عکس.مطلب.شعرو...)) -%%***%%
اندکي صبر ....
تازيانه نيچه
در هواي دوست
خلوت تنهايي
ديوونه ي تنها
توهمات قرن 21
غروب کارون
انتظار
جلوه
دلنوشته هاي يک دختر طلبه
از هر چمن گلي
کوثر
کيميا
خانه اطلاعات
شيدايي
پنجره
بانو بلاگ
زندگي چيزي نيست که لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود
عشق من هيچ وقت تنهام نزار
سئوالهاي منتظر جواب
خود نوشت
فرياد دل
:: هزاردستان :: Hezar Dastan .ir ::
باران
آينه
مزار بي نشان
ساغر هستي
وبلاگ شخصي محمد جواد ايزدپناه
باغچه
تا.....شقايق
دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم
هيأت پيام آوران عاشورا
زن مسلمان
سخنان مهجور حضرت روح الله
هر کي به هر جا رسيد با دلش رسيد - چشم دل
مذهبي
گاه نوشتهايي درباره ي هيچ چيز و همه چيز
ستاد مرکزي رايحه خوش خدمت مستقر در استان تهران
خلوت سراي شيداي بي نشون
به تنها وبلاگ عاشقان خوش آمديد
Lovely
وبلاگ فارسی
ليست وبلاگ ها
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار فاوا
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
خرید اینترنتی
طراحی وب

عضویت در خبرنامه

نام:

ايميل:

 

لوگوی وبلاگ
توکاي شهر خاموش

آمار بازدید
بازدید کل :3023
بازدید امروز : 1
 RSS 

   

.


لابلاي ايام


  چله ي تابستان، اوج سوزندگي شمس فلک


    خواب راهي به تنم يافت نکرد


     مانده بودم تنها، گوشه اي لال نشستم با خود


       فارغ از چرخ فلک، اندرون دل خود مي گفتم:


             چيست اين چرخ روان هستي!


                          ليک گويي کسي از دور مرا مي پاييد.


با خودم مي گفتم:


  کاش ساري بودم،


    فارغ از دغدغه ي آدميان


      فارغ از هر بد و خوب، روي فرشي بي رنگ


        مي سپردم تن خود را به هوا


                      و سبک بال ترين سار زمين مي گشتم


دست هايم چون بال، مي گشودم از هم


  دور مي گشتم از اين خاک دني


    آرزويم اين بود


      که همه خلق زمين،


                  مثل موري باشند، در نگاه يک سار


همگي را بتوان چون هم ديد


  کاش مي شد چون سار


    کوه را، زير پا ها حس کرد


      قلب را چون دشت پاک ديد


       و چنان رفت به اوج؛


         که درختان را چون برگ


                   کوچکِ کوچک ديد


... ليک دريا


  ليک شايد دريا، بي تفاوت باشد


    که چه در اوج به آن خيره شوم، و چه در ساحل آن!


            خيره ماندم ساکت...


               اين چه چيزيست که تا اين همه وسعت دارد


                   گويي يک کودک خرد


                      کلِ اين گوي به ظاهر خاکي را


                           با مداد آبي، رنگ باران کرده است...


            اشک از گوشه ي چشمم لغزيد...


وسعت دريا را


   هيچ کس ياراي توصيفش نيست!


      شايد اصلا آب است، که همه قدرت توصيفش را


        از جهان بر کنده است


         و چرا آب؟!...


           اندکي فکر مرا ياري کرد


             چون که پاک است و زلال


        پيش خود گفتم:


خوب بود اين مردم


    قلب هاشان چون آب، پاک مي بود و زلال


    دلشان چون دريا، بي کران بود و وسيع...


آهي از سر سوز کشيدم گفتم:


کاش ساري بودم...


         مي پريدم همه عمر...


                دور مي بودم از اين خاک دني...


   کاش ساري بودم...


.


 


(امين رحمانيان)


 



نویسنده » طاهره » ساعت 9:51 عصر روز سه‏شنبه 11 تير 1387

اول…


.


گاه تا ويران نشويم، نخواهيم توانست در سرزمين وجود خود تمدن نوپايي بسازيم.


.


دوم…


.


بلند مي شود که آبي به دست و صورتش بزند. بلند مي شود و دست هاي ناشناس و لرزان از روي شانه اش سر مي خورند پايين. مي خواهد دور شود از اين ها… از آدم هاي سياه پوش که مدام در گوش هم پچ پچ مي کنند.


نمي خواهد ديگر اين زمزمه ها را بشنود… نمي خواهد، پس نمي شنود.


آب که مي خورد به صورت خشکش، انگار زنده مي شود. حالا مي تواند نفس بکشد… يک نفس عميق ِ عميق…


کنار پنجره نيمه باز مي ايستد و مي گذارد ضربات آرام باد، صورت تازه خيس شده اش را نوازش کند.


واي، چه سوزي دارد اين باد!... عاشق اين تازگي و سرماست…


اين خنکاي باد است که او را مي آفريند...او را... و افکار متلاطمش را...


باد او را از نو مي آفريند...ديگر نه از آن دست هاي سياه پوش خبري هست، نه از آن زمزمه ها...


حالا مي تواند خودش باشد...و تنها يک چيز، يک کلمه هست که بر ذره ذره ي وجودش حاکم شده...اميد...


خورشيد آرام آرام از پشت پنجره هاي بسته و دودکش هاي يک متري، بالا مي آيد. نور گرمش که همه جا را فرا مي گيرد،...مي توان حتي صدايش را شنيد!...بله، صداي نور را...صداي سلام خورشيد را.


سلام بر تو...سلام بر اميدي که در قلب ترک خورده ات جوانه زده...


زن در ميان نور مي نشيند... مقابل پنجره ي نيمه باز زانو مي زند. دست ها را در هم گره مي کند...


نور سيال خورشيد هم چنان پهن مي شود...آرام... زن را در آغوش مي گيرد و اتاق را....


زانو مي زند... و زير لب دعا مي خواند.


اين خداي من است...!


.


سوم...


گفت: عاشق انسانيتم... رشته اي که در هيچ دانشگاهي تدريس نمي شود!


انسانيت...واژه ي غريبي است! يادت مي آيد آخرين بار کِي پاسخش را داده اي؟ کِي براي پاسخ گفتنش از جاي برخاسته اي ؟!


.


 



نویسنده » طاهره » ساعت 10:39 صبح روز چهارشنبه 25 ارديبهشت 1387

 گفتمش دل مي خري؟ پرسيد چند؟


گفتمش دل مال تو، تنها بخند!


خنده کرد و دل ز دستانم ربود


تا به خود باز آمدم او رفته بود.


دل ز دستش روي خاک افتاده بود


جاي پايش روي دل جا مانده بود...!


.


فعلاً همين!...کوتاه هست ولي پر معنا.


شرمنده اين چند وقت مشغله ي ذهني ام اونقدر زياد بوده که جايي براي اتصالات روحي(!) باقي نمي مونه.... تا بعد.



نویسنده » طاهره » ساعت 4:40 عصر روز دوشنبه 23 ارديبهشت 1387



 ــ مامان جان، کجا داري ميري؟



دخترک دستش را از دستان مادرش جدا مي کند و در پياده روي خلوت مي دود طرف ويترين. انگشتان کوچک و تپلش را مي چسباند به شيشه ي مغازه و زل مي زند به داخل. چشم هاي درشت و زيبايش از شوقي کودکانه پر شده است. نوک بيني اش را به شيشه مي چسباند و با نفس هاي تند و بريده بريده که از دهان بازش بيرون مي زند، شيشه را مات مي کند.


آن سوي شيشه، ميان کلي خرت و پرت بر چسب دار، عروسک قشنگي آرام نشسته...آرام ِ آرام...بي هيچ فرياد شوقي...بدون حتي ذره اي ابراز متقابل احساسات!


دخترک نوک انگشتش را روي شيشه مي کشد. انگار دارد دور عروسکش هاله ي محافظي رسم مي کند.


اتاق کوچکش را با عروسک جديد تصور مي کند. موهاي نرم و رنگي عروسک را روي تخت خواب در کنار خود مي بيند.


آه که چه لذتي دارد. دخترک قلبش از چيزي شعف انگيز آکنده شده؛ نمي داند چيست، فقط خوب مي داند که آن چه پشت شيشه نشسته بايد از آنِ او شود.


با چشم هاي براق و پر شور به او مي نگرد. به خيالش دارد تمام محبت و عشقش را از شيشه عبور مي دهد و به عروسک زيباي آن طرف مي رساند. به گمانش او مي تواند گرماي اين عشق را حس کند. به خيالش محبت همه چيز است. به خيالش آنچه او مي خواهد مهم ترين و اساسي ترين چيز در اين دنياست...



آه دخترک بيچاره! تو خيلي چيزها نمي داني عزيزکم! نمي داني در جهاني که ما ساخته ايم، محبت بي ارزش ترين لغت است.


نمي داني آن عروسک بي جان، بي احساس تر از يک دنيا زندگان نيم مرده نيست.


عزيز من، مگر نمي داني بايد براي کسي بميري که برايت تب کند...


بله، تو خيلي چيزها نمي داني، اما من به تو خواهم آموخت.


قبل از آنکه بزرگ شوي، به تو خواهم آموخت که هرگز بزرگ نشوي و هرگز بزرگي نکني.


من به تو مي آموزم که چطور به جاي عروسک، يک قلب تازه و سفت و سخت براي خودت بخري...!


که چطور به جاي لذت بردن از زندگي، از آنچه زندگي به تو تحميل مي کند، لذت ببري...


و هرگز تلاش نکني اين گونه باشي:



"زندگي با همه ي وسعت خويش، محفل ساکت غم خوردن نيست،


حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نيست،


اضطراب و هوس ديدن و ناديدن نيست،


زندگي جنبش و جاري شدن است


از تماشاگه آغاز حيات


تا بدانجا که خدا مي داند...."


 


پ.ن.1. سلام به همگي! بعد مدت ها باز اومدم. دلم نيومد بذارم وبلاگم واسه خودش بمونه يه گوشه و هي خاک بخوره...کمبود وقت هميشه هست، چه کارش مي شه کرد؟!


پ.ن.2. ديشب يکي از بهترين دوستانم بر اثر يه تصادف دردناک، از دنيا رفت. اگه تا اينجاي متن رسيدين و اينو خوندين، يه صلوات نثار روح عزيزش کنيد. ممنون



نویسنده » طاهره » ساعت 12:45 عصر روز يکشنبه 8 ارديبهشت 1387

.


پرده را که کنار مي زنم، شعاع هاي نور، نور لطيف صبحگاهي، مي خورد توي صورتم، آهسته...مي توان ضربه هاي ملايم و پرحرارتش را حس کرد.


تخت جيرجير عميقي مي کند زير پايم...انگار او هم تازه بيدار شده.


صبح است...و اميد لابه لاي همين ضربه ها و خميازه ها نهفته...چشمک مي زند. اميد سرزنده و شاداب اول صبح...و آرامش سبک بالي که همه چيز را در يک لحظه...آني... به سکوت فرا مي خواند...


آرامش...


.


اما حيف...!


صبحانه خورده و نخورده، شسته و نشسته... ولوله اي تکراري فضاي اتاق را پر مي کند.


باز روزي ديگر است...باز درس و کلاسي ناآرام...باز دويدن هاي عقربه وار...و روز


...


روز که به پايان مي رسد، ديگر نه اثري از آن آرامش اول صبح باقي مانده...نه خبري از اميد. ..نه از پرده اي که با وزش نسيم اسفندگان، به پر و پايت مي پيچد... و هاله اي صورتي جلوي چشمانت پرپر مي زند...


صبح ها را دوست دارم...صبح هاي سرد و لرزان زمستاني...صبح...با عطر باد و خاک، با آن گلگونه هاي نوراني...انديشه اي مست از خواب...


صبح


شايد زيباترين آيت حضور پاک و مقدس الهي باشد...و يا ناب ترين محفل براي پرستش...براي نيايش.


صبح هايي که عطر خاک مي دهد...


.


اي حضور مقدس خاموش


در خاموشي به سوي تو مي آيم


سکوت


طريق ستايش و نيايش من است.


تو صداي سکوت را مي شنوي


و پاسخ مي دهي


خاموش، خاموش، خاموش


و آن گاه


     آرامش، آرامش، آرامش...


                                  آمين


.



نویسنده » طاهره » ساعت 1:29 عصر روز شنبه 4 اسفند 1386

تو بمان با من تنها تو بمان


در دل ساغر هستي تو بجوش


من همين يک نفس از جرعه ي جانم باقيست


آخرين جرعه ي اين جام تهي را تو بنوش



گفت "احساس" در نوشته هايت کمرنگ است…دور شده اي از احساست…


احساس…واژه ي لغزان و آرامي که پشت سرسخت ترين دست ها هم، بي شک، داغي بر جاي گذاشته و رفته است…


و حالا من مي خواهم احساسم را باز دخيل کنم در اين کلمات ؛ و بار ديگر اين موجود انتزاعي لب بگشايد و براند قلمم را…


نه…اين چيزي نيست که در گذار قلم بگنجد…و برگه سپيد کاغذ ياراي هجوم بي مهابايش را نخواهد داشت.


 مي نويسم


و اگر بر دل نشست، سپاسگزار انگشتانم خواهم بود و اين کيبورد آشناي پيش رويم…


تايپ کردن شايد بهترين راه ممکن باشد براي آفريدن احساس…يا لااقل براي من که اين گونه است…و حرکت مواج و ملايم انگشتان، نه فکري مي طلبد و نه هجوم منطق را…گام هايي روان و بي پروا در دنيايي که هرگز لمسش نخواهيم کرد…


و احساس جاري مي شود.


.


فقط دعا کنيد سرريز نکند…!


.


.


.


 



نویسنده » طاهره » ساعت 4:42 عصر روز چهارشنبه 1 اسفند 1386

.


کتاب را مي بندم. نه خسته نشده ام. خسته نيستم. علم چيزي نيست که کسالت به بار آورد، بيش از آنچه  خستگي مي ناميمش... بيشتر از هر تصور ديگري... تعلق آور است. علم دست گشوده ي خداوند است به روي زمينيان...تا بدانند راه هميشه هست... علم بن بست ناگواري است براي آنها که خود را ...يا شايد ديگران را...در قلمروي محدود مي پندارند. آنان که بهانه تراشي ...برايشان به آساني ورق زدن يک کتاب است...


اما من...چيزي فراتر را ديده ام. بله، کتاب را مي بندم...و نه علم را. اين لحظه...حتي براي آن دسته از آدم ها هم...بي گمان نقطه ي عطفي است.


کتاب، ساکن آرام ِ بودن هاي بي احساس  است. گاه احساس مي آفريند... اما نه آن طور که ذهن مي خواهد... احساس را هم چون هوا مي پراکند... مشامت را نوازش مي دهد... در حالي که عمق آگاه دلت چيزي فراتر از اين را مي طلبد...


و من به دنبال اين آگاهي ام... شايد نباشد راهي که بتوان در آن قدم نهاد...راهي به مقصد... اهميتي ندارد. من مي آفرينمش. راه را مي سازم و بيراه را... جاده در دست هاي من است.


گرچه نبينم آن روز را که جاده ام برسد به نور...شايد نباشم آن روز... با اين وجود اين دست هاي آشناي من است که راه را رويانده...تا برسند آنها که مي آيند...و جاده باشد تا افق.


هم چنان مي مانم...کتاب در دستانم...و عدم را مي شکافم تا آنجا که... تا آنها که  آغوشِ گشوده شان... پناه آرامم خواهد شد...


پرواز خواهم کرد تا دور دست هاي دست يافتني... تا بدانيد کسي هست که خورشيد را لمس کند...


آري


عاقبت روزي پرواز را خواهم آموخت...


روزي پروانه خواهم شد...


.


پ.ن. مدت ها بود که ذهنم به کل بسته شده بود. دستم به قلم نمي رفت؛ نه قلم نوشتار، و نه بوم و رنگ و نقش...


براي او که نشانم داد آنچه را بايد خيلي پيش تر از اين مي ديدم...و بالاخره آمد آن موجي که قايق سکونم را واژگون سازد.



نویسنده » طاهره » ساعت 9:52 صبح روز جمعه 19 بهمن 1386

 


من براي روحم متأسف نيستم


که ناخشنود مي رود


چرا که مي تواند هزاران بار زندگي کند


ابديت عميق و گسترده است.


 


من براي روحم متأسف نيستم


اما براي جسمم، که بايد بازگردد


به سوي توده اي خاک ناچيز


بدون لذتي که در انتظار چشيدنش بود.


 


(سارا تيزديل)



نویسنده » طاهره » ساعت 9:33 صبح روز پنجشنبه 29 آذر 1386

ياد مرا به حافظه بسپار ... اما نام مرا


بر لب مبند که مسموم مي شوي.


من داغديده ام.


 


(نصرت رحماني)


 


 


 چند قدم جلوتر...آهسته مي روم؛ آهسته تر. اين زمين زير پاي من است. نه، اين جا مقدّس است. پايت را بردار. بيش از اين تو را اختياري براي رفتن نيست. چرا که اين زمين مقدس است. اين خاک که بي اعتنا گام بر آن مي نهي، اين برگ هاي خشکِ به ظاهر پوسيده، اين درخت...بله، همين درخت که زماني پايين ترين شاخه اش را در دست گرفتي و چرخيدي، همين درخت که روزي با شادي به آن تکيه دادي و به اين انديشيدي که سعادت در دستان توست، چقدر خام بودي که فکر کردي خوشبختي ساده ترين واژه اي ست که مي تواني بر زبان آوري...


اين زمين بوي خوشي دارد. به ياد نمي آوري؟ اين بوي تلخ که مشامت را مي سوزاند، زماني ريه هايت را پر کرد و تو چه راحت آن را در بازدمي چند ثانيه اي بيرون دادي...از خود دورَش کردي؛ آخ اگر مي دانستي روزي مي رسد که اين تنها حسرت زندگي ات خواهد شد؛ روزي رسيده که براي به دست آوردن همين دم و بازدم، تا کجاها که نمي روي...


آري، اين زمين مقدس است. خاکي که لياقت پاي گذاشتن بر آن را نداري. اين حريم زماني از آنِ تو بود. زماني که سعادت با آغوش گرم و فريبنده اش تو را مي فشرد...بله، همان موقع که روزهايت مي گذشتند بي آن که بداني ديروز يادت رفت از زندگي تشکر کني...يادت نبود که يک هفته اي مي شود که قدرِ سعادتت را ندانسته اي. و چه ساده از دستش دادي...مثل لباس کهنه اي آن را دور انداختي، و تازه يادت آمد جيب هايش را خالي نکرده اي، يادت آمد که چه گوهر هاي نابي را به همراه آن لباس از بين برده اي... بالاخره يادت آمد؟


حالا ديگر اين حريم، جاي تو نيست. قدم هاي سرد و نوميدانه ي تو، قداست اين محيط را نمناک مي کند...دور شو، که اين خاک به اشک هاي تأسف تو نيازي ندارد.


اين درخت هيچ احتياجي به دست هاي من ندارد. اين دست ها به سوي درخت نيست...دست هايم به سوي آسمان دراز شده. به سوي او که مي داند حتي خاک مقدسِ حياطِ پشتي هم گاهي نيازمند ترنمِ چند قطره اشک است...اين هوا که زماني با عطر صداي کسي متبرک شده، حتي اين هوا هم به کمي بخار و بوي خاکِ خيس خورده، محتاج است. او مي داند که زمين بخشنده است  و رحيم. زمينِ خدا، بوي نم را دوست دارد؛ مي گيرد و مي بخشد؛ مي گيرد و پيوند مي زند؛ زمين اشک هاي شور را مي گيرد و... مي دهد. ميدانم روزي مي رسد که بدهد؛ مي رسد آن روز که خاکِ پاکِ اين کوير هم براي قدم هايم جا باز مي کند.


باور دارم که اين سنگ ها، اين خار و خاشاکِ سر راه، مرا خواهد ساخت، روحم را جلا خواهد داد...تا آن روز که شايسته ي حريمم باشم. شايسته ي اين سخن که روزي عزيزي در دلم ريخت، که:


از زخم تيشه خسته نشو، که وجودت شايسته ي تنديس است.


اما آن روز کِي مي رسد؟ آن روز... يوسفِ من کجاست؟


         


 


 



نویسنده » طاهره » ساعت 9:0 عصر روز پنجشنبه 1 آذر 1386


«و خدا و رسول خدا را اطاعت کنيد و بترسيد از گناه. پس هرگاه از اطاعت خدا روي بگردانيد،پس بدانيد که بر رسول ما، جز آنکه حکم خدا را آشکارا ابلاغ کند، تکليفي نخواهد بود. بر آنان که ايمان آوردند و نيکوکار شدند، باکي نيست در آنچه خورده اند، هرگاه تقوا پيش گيرند و ايمان آورند و کارهاي نيک کنند. پس باز پرهيزکار شوند و ايمان آورند، باز پرهيزگار و نيکوکار شوند، و خدا نيکوکاران را دوست مي دارد.


اي اهل ايمان! خدا شما را به چيزي از صيد مي آزمايد که در دسترس شما و تيرهاي شما آيند، تا معلوم گرداند که چه کسي در باطن از خدا مي ترسد...»


(سوره مائده، آيات92-94)


...


ــ واسه چي برمي گردي؟ مگه کلاست تالار پنج نيست؟


سر مي چرخاند که برود. خدايا، امان از اين آدم هاي بيکار! ... باز راه افتاده دنبالش. گام هايش را تندتر نمي کند. بي اعتنايي نمي کند. فقط جوابي ندارد... چادرش را جمع مي کند و نگاهي به دورها مي اندازد؛ يعني که عجله دارم. بايد بروم.


ديگري زل زده است توي صورتش. داغ مي شود. زير گرماي همچين نگاه هايي عرق مي کند... انگار اشعه ي نگاهش زيادي طول موج کم کرده!


ــ خب، پس ما ديگه مي ريم.


چه قدر خوب شد که خودش فهميد. راه کنار درخت ها را مي گيرد و مي رود. خسته است، با اين حال خنکاي پاييز که به صورتش مي خورد، توان عجيبي در پاهاي بي رمقش جريان مي يابد. ياد خانه افتاده؟ بادهاي خيس و نمناکش؟ که حس و هوش را از آدم مي برد؟... اما اينجا کوير است. آسمانش...


صدايي از دورتر ها به پشتش مي خورد:


ــ بابا، دودَر! ...


بقيه اش را نمي شنود. دیگر از دسترس خنده ها دور شده.حالا دیگر درخت است و آسمان و... گُله به گُله ابرهای بنفش کمرنگ.


سرش دارد گیج می رود. اینجا می شود فکر کرد؟ آن هم توی این عصر کسل کننده و خواب آلود..


بوی چمن که به مشامش می خورد، سر حال می آید. آفتاب نیمروز پشت سر است. حالا می تواند راه را تشخیص دهد... و گنبد آبی را.


پس دارد به مسجد می رسد. همان میانبری که از وسط مسجد می گذرد.


پله های سنگی زیر پایش تلق و تولوقی می کنند و ...این هم صحن مسجد. این هم آب آبی حوض... و وضوخانه.


مسجد...وضوخانه. نماز ظهر و عصرش را خوانده؟ خوانده، اما نه اینجا. یک جایی پید کرده و هول هولکی چند رکعتی خم و راست شده! چرا؟ چون کلاسش دیر شده بود...تازه، به ناهار هم نمی رسید!


این هم صحن مسجد؛ که زیاد از آن رد شده... اما فقط رد شده. خب میانبر است دیگر.


و باز یک میانبر... اما عجب تقاطع غریبی است این صحن؛ که دانشکده ها را وصل کرده به سلف و بعد هم خوابگاه. مثل یک قهوه خانه ی کوچک بین راهی... که خیلی ها دورش می زنند. یا از کنارش می گذرند. آخر این راه فرعی است...یک راه کوتاه فقط برای رد شدن.


یادش می آید روز اول، انبوه جمعیت داخل صحن...گرفته بودش. یعنی اینجا همه پایه ی نماز جماعتند؟!


حالا، او هم آمده تا رد شود؟ تا نقطه ای باشد در سیاهی این نقاط متحرک؟ که می گذرند چون شامشان دیر شده...چون سمینارشان عقب افتاده...چون...